تبليغاتX
یک روز ابری با یک لیوان چای و یک کتاب




















یک روز ابری با یک لیوان چای و یک کتاب

مشرف به پیاده روی شلوغ در بالکن خانه نشسته ام و گوش می کنم .


اپيزود اوّل :

سال گذشته به طور اتفاقي چند روز يك هفته همين طوري از روي حس كنجكاوي سري به دانشگاه تهران زدم . از روي اتفاق سه شنبه هم يكي از همان روزها بود ، رفته بودم سري به كتابخانه مركزي دانشگاه تهران بزنم و آنجا را از نزديك ببينم ، طبق روال چند روز گذشته از درب اصلي دانشگاه بدون نشان دادن كارت دانشجويي ( هنگام ورود به دانشگاه ) وارد شدم . چرخي در دانشكده ادبيات زدم ؛ اگر اشتباه نكنم آقاي دكتر بختيار در حال گرفتن آزمون شفاهي واحد درسي حافظ بودند و عده اي از دانشجويان بيرون كلاس سرگرم تورّق حافظ نامه ، از جلوي در كلاس رد شدم و از ساختمان دانشكده ادبيات بيرون آمدم و به سراغ ساختمان كتابخانه مركزي دانشگاه رفتم . باز هم نگهباني و باز هم بدون هيچ اضطرابي رد شدم . گشتي زدم و آمدم بيرون ، راه افتادم به سمت سردر دانشگاه تهران ، از زير پنجاه تومني كه رد شدم چشمم افتاد به جماعت 5 ، 6 نفره اي كه درست رو به روي خط كشي عابر پياده ايستاده بودند . كنجكاوانه جلو رفتم و دانستم كه هماي سعادت نظر كرده و پادشاه سه شنبه ها در حلقه شاگردانش با صلابت ايستاده بود و صحبت مي كرد . ادب كردم و گوشه اي ايستادم ، چراغ كه سبز شد راه افتادند و راه افتادم . پياده روي بين فخر رازي تا دانشگاه را در معيت ايشان و همراهانشان با هزاران شوق و ذوق طي كردم وقتي به تقاطع دانشگاه و انقلاب رسيديم موقعيتي پيش آمد و توانستم عرض ادب كنم و بگويم دانشجوي رشته زبان و ادبيات فارسي دانشگاه سمنان هستم ، استاد با لبخندي بر لب بي معطّلي پرسيدند كه با دكتر توكلي هم كلاس دارم ؟ من هم گردن افراشته پاسخ دادم كه بله ؛ دكتر شفيعي گفتند : توكلي پسر خوبيه .


اپيزود دوم :

روز دوشنبه بود ، مقاله اي از دكتر مصفاّ را - كه در مجلّه گوهر به چاپ رسيده بود . -  به درخواست استاد توكلي برايشان فتوكپي گرفته بودم وقتي وارد گروه شدم و مقاله را دادم ايشان پرسيدند كه براي خودم هم فتوكپي كردم ؟ پاسخ دادم بله . ايشان گفتند مقاله ي ديگري نيز از دكتر مصفّآ هست كه در مجلّه راهنماي كتاب په چاپ رسيده ، خودشان خواستند بروند آدرس مقاله را از فهرست مقالات ايرج افشار پيدا كنند كه من دويدم و گفتم كه استاد ، شاگرد كلاس مرجع شناسي خود شما بوديم ، اجازه بدهيد اين كار را من انجام بدهم و استاد اجازه دادند و مثل هميشه راهنمايي هاي لازم را گوشزد كردند . رفتم آدرس مقاله را يافتم آن را در راهنماي كتاب پيدا كردم و 2 سري فتوكپي كردم و به دفتر گروه برگشتم و قتي پيروزمندانه مقاله را تقديم ايشان كردم . استاد با لبخندي بر لب پرسيدند كه براي خودت هم فتوكپي گرفتي ؟ پاسخ دادم بله . دكتر توكلي گفتند : زياري پسر خوبيه .

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 4:49 توسط حسین زیاری| |

قبل النوشت : من مدتي نبودم . - يعني در فضاي اينترنتي نبودم . - حالا با چند مطلب در خدمت شما هستم .

مرگ پرويز مشكاتيان ، حادثه نه كوچك بلكه بسيار بزرگ و مهمي بود كه متأسفانه چندان در فضاي كشور ظهور و بروز نداشت . به مناسبت چهلمين روز درگذشت آن استاد بزرگ ، دانشجويان دانشكده هنر دانشگاه سمنان مراسم بزرگداشتي با حضور نوازنده برجسته استاد كيوان ساكت در محل دانشكده هنر برگزار نمودند كه در طي آن كليپي پخش شد كه يك استاد جامعه شناسي مطلبي بيان كرد كه نه چندان واو به واو آن را در پايين مي آورم .

" فرهنگ هر كشور معلول علّتي است كه آن علّت فرهيختگان و هنرمندان آن كشور هستند . در جامعه و كشوري كه به معلول يعني به فرهنگ پرداخته نشود ؛ مطمئنا به علّت آن توجهي نخواهد شد و انتظار آن امر بي جايي است . "

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 2:43 توسط حسین زیاری| |

* مقدمه ؛ از قرار دادن مطلب قبلي تا اين مطلب قريب يك هفته مي گذرد . دلايل بسياري وجود دارد كه توضيح آن همه لازم نيست و فقط به ذكر جمله ي " وقت نشد ." كفايت مي كنم .

جمعه ؛ به اتّفاق تني چند از هم قطاران راهي صوفي آباد سمنان شديم تا هم گشت و گذاري باشد و هم ديداري باشد با يكي از عرفاي مهم شهر سمنان يعني شيخ علاءالدوله سمناني عارف قرن هفتم و هشتم هجري قمري ، از خانقاه شيخ ديدن كرديم ، تاريكخانه شيخ كه در آنجا چلّه نشيني مي گرفته هم حال و هواي خاصّي داشت ، كمي آنجا نشستيم و درباره شيخ مطلب ها گفته شد و كمكي هم شعر خوانديم . تا حدود ساعت 16/30 آنجا بوديم و به سمنان برگشتيم .

شيخ علاءالدوله سمناني ؛ شیخ ابوالمکارم رکن‌الدین علاءالدوله احمد بن محمد بن احمد بیابانکی سمنانی از بزرگان تصوف ایرانی و از شاعران و نویسندگان سده‌های هفتم و هشتم هجری قمری بود.وی در زمان اباقا و ارغون‌شاه ایلخانی دارای مشاغل دیوانی و سیاسی مهم بود.
سلوک و صحبت با شیخ عبدالرحمن اسفراینی از روندهای مهم در زندگی روحانی علاءالدوله بود. شیخ علاءالدوله سمنانی در تصوف معتقد به میانه‌روی بود و در زمینه اجرای دستورهای دین اسلام و سازگاری باورها با اصول دین سخت‌گیر بود.
علاءالدوله مردی ثروتمند بود و چندین بار نیز سفر حج را انجام داد. گسستن کامل او از خدمات درباری در سال ۷۰۵ ق. و با اجازهٔ الجایتوخان (۷۱۶-۷۰۳ ق.) صورت گرفت. پس از سال ۷۲۰، علاءالدوله در خانقاه سکاکیه معتکف شد. خواجوی کرمانی از ارادتمندان او بود و گردآوری دیوان اشعار علاءالدوله سمنانی را نیز به وی نسبت داده‌اند. (1)

مرد چوپان ؛ بعد از ناهار بود كه پس از اندك درنگي پيشنهاد دادم تا چرخي در اطراف بزنيم و اندكي بيابان پيمايي كنيم . امّا هيچ كس راضي نشد كه بعد از ناهار پر و پيماني كه نوش جان كرده بود ، پياده روي كند . تنها راهي شدم ؛ كمي دور شده بودم كه چشمم به گلّه اي از گوسفندان كه در حال چرا بودن افتاد براي آخرين بار با اشاره به گلّه گوسفندان پيشنهادم را تكرار كردم كه باز هم خبري نشد كه نشد . خودم را به گلّه نزديك كردم و با چوپان سلام و احوالپرسي كردم و پرسيدم مي توانم همراه گلّه او بشوم ؟ كه او هم مشتاقانه جواب مثبت داد . همراه شدم و سكوت كردم جز صداي زنگوله ي گوسفندان و صداي مرد چوپان - كه هر از چند گاهي با گوسفندان با زباني كه براي خودش و آنها آشنا بود ، صحبت مي كرد . - صداي ديگري شنيده نمي شد . هوا آفتابي بود و من مجذوب گوسفندان و چوپان آنها بودم . از گوسفندان عكس گرفتم و با مرد چوپان كه اهل افغانستان بود شروع كردم به صحبت كردن ؛ او از خودش گفت ، از كشورش ، از طالبان ، از دستش كه در سفر قبليش براي كار به ايران در زير دستگاه مانده بوده و حالا ديگر دست راستش از آرنج به پايان قطع است ، از اينكه الان 8 سال است كه از افغانستان براي بار دوم به ايران آمده و همه اش را چوپاني كرده است ، از عبدالله عبدالله گفت كه مرد خوبي است ، از كرزاي گفت كه او هم مرد خوبي است ، گفت اهل روستاهاي اطراف قندهار است . ازش پرسيدم تا به حال قندهار رفته ؟ گفت : دوشب آنجا خوابيده است . دو شب هم در هرات بوده بقيه را در همان روستا به چوپاني گذرانده ، از افغانستان پرسيدم و گفت كه خوب همه جايش را بلد نيست و تنها كابل را مي شناخت و لي مي گفت قندهار جاهاي ديدني زياد دارد . خلاصه از صحبت هايش لذت بردم يكي از بچه ها آمد سراغم و مجبور شدم خداحافظي كنم .


(1) منبع اين مطلب سايت ويكي يديا است .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:34 توسط حسین زیاری| |

اين عكس يكي از بازارهاي سمنان است كه به آن بازار شيخ علاءالدوله (1) يا " بازار مرده ها " (2) مي گويند كه قول دومي معروفتر است . ديروز با دوستانم براي ساعت 6 و نيم ميدان امام - مطمئناً لازم به ذكر نيست كه منظور از ميدان امام همان امام خميني (ره) است كه احنمالاًدر زمان پهلوي به آن ميدان شاه مي گفتند . - قرار گذاشته بودم تا كتاب " سنگي بر گوري " جلال آل قلم را به امانت دهم . در همان حدود ساعتي و نزديكي هاي محل قرار دوستانم را ديدم و كتاب را به آن ها دادم و رفتم تا در كتابفروشي همان نزديكي ها چرخي بزنم و قدري كتاب ببينم - معمولاً اين كار يكي از تفريحات سالمي است كه بعضي از اوقات به آن مي پردازم . - از كتابفروشي كه بيرون آمدم به سرم زد كه گشتي در بازار و پياده رو هاي شلوغ اطراف آن داشته باشم وقتي خواستم از خيابان عبور كنم به طور ناخود آگاه جمله ي " سعدي از دست خويشتن فرياد " برسر زبانم افتاد - كه احتمالاً بايستي در كتابفروشي چشمم به كتاب " سعدي از دست خويشتن فرياد " عباس كيارستمي افتاده باشد . - وارد " بازار مرده ها " شدم . بازار مسقّف است با تاق هاي ضربي كه بر روي تاق ها ي جناغي سوار شده است . ولي نكته اي در كار است ، بازار داراي يك انحنا است و معمار آن با يك نظم خاصي اين تاق ها را ساخته كه اگر يك نخ را به وسط اين تاقها به طور پيوسته وصل كني دقيقاً با همان انحناي خود بازار موازي مي شود . من نجوا كنان با انگشت اشاره داشتم يك خط فرضي را از وسط تاق ها رد مي كردم كه ديدم عده اي دارند به من و انگشت اشاره ام نگاه مي كنند بي توجه به آنان به ادامه ي رسم آن خط فرضي پرداختم و همچنان زير لب آن جمله را زمزمه مي كردم . وقتي از كنارشان رد شدم يكي از آن ها رو به بقيه  جمع به زبان محلي حرفي زد كه معنيش اين بود ، " ديوانه است . " براي يك لحظه مكث كردم و به جمله اي كه از كتابفروشي بر سر زبانم افتاده بود توجه كردم كه " سعدي از دست خويشتن فرياد " . (3)



پا نوشت ها :

(1) : درباره شيخ علاءالدوله سمناني در پست بعدي شايد بر اسب سخن برانم و توضيحي بدهم چرا كه فردا قرار داريم با تني چند از هم قطاران بر سر مزار و خانقاه اين عارف قرن هشتم برويم .

(2) : در توضيح وجه تسميه " بازار مرده ها " : به روایتی این بازار به دلیل اینکه در گذشته مرده ها را از آنجا به داخل مسجد جامع می بردند به این نام مشهور شده و علاوه بر آن برخلاف بازار اصلی سمنان که بسیار شلوغ و پر سر و صدا هست ، این بازار خلوت و ساکت است و عده ای معتقدند به دلیل خلوت بودن این بازار ،  به " بازار مرده ها " مشهور شده است .

(3) : بعد از ديدن بازار سري هم به مسجد جامع زدم كه درست چسبيده به بازار است و از ديدن عظمت ايوانهاي بزرگ آجري آن التذاذ روحي بردم . البته گشت آن شب به همين جا هم ختم نشد كه مابقي آن بماند .


نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 0:28 توسط حسین زیاری| |


امروز بر سر كلاس ، استاد به اين بيت مثنوي اشاره كردند كه ؛

آنكِ كشتستم پي مادونِ من
مي نداند كه نخسپد خونِ من

برايم اين حرف جالب آمد كه خون نمي خوابد ، استاد ماجراي عيسي را روايت كرد كه جنازه به خون غلتيده اي ديد و گفت اين خون ريخته شده جواب خوني است كه روزي بر زمين ريخته بوده و نشانه ي خوني است كه بر زمين ريخته خواهد شد . يعني هر قتلي نشانه ي قتلي قبل از خود و قتلي بعد از خود است و اين فقط خاصيت خون است .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 1:12 توسط حسین زیاری| |


Design By : Night Skin